تبليغاتX
زندگی

دوشنبه نهم آذر 1388

"خیابان"

شهر قدم بود و

قدم من خیابان

خیابان خط خورده بود

دست ماشین ها بر اندام کشیده ی خیابان

خیابان همان اضطراب من

همان محل پر از پیاده رو

همان علامت اختصاری حرف خ

که در پرونده ها ثبت می شود

پر بود از انسان های یک چشم

که خواستنی برایشان بودم

برای بودنشان و تماشا

جذابیت در دو چشمی بودن من

با موهای سیخ شده ی مهیج

تمام می شود جاده

در انتهای بدنم

پایم عرض می کند

ذهن خط خورده ی خیابان را

 

شرمنده می شوم

از عابر بودنم.

 

"سالوادور"

۱۹ /۳/۸۶

نوشته شده توسط منهاج در 2:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام آبان 1388

"برداشت آزاد"

"سالوادور"

نوشته شده توسط منهاج در 14:46 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم آبان 1388

"یادی از تو"

در بکر ترین نقطه سرزمینم

وقتی آزادانه

     فکرم ،بدم و چشمم را رها میکنم

درختان

     باشاخه های به هم فشرده سر به هوا

مرا به یاد تو می اندازد

    خانه خاشاکی پرنده ای غریب بر درختی دور

مرا به یاد تو می اندازد

    سبزی مرتعی که به درختان لخت آرامش میدهد

مرا به یاد تو می اندازد

   کبودی آخر آب

   و روان بودن و بی پایانی  رود خانه

مرا به یاد تو می اندازد

انعکاس همه ی این بکری بر سینه رود

   قایق های رها شده بر رود خانه به شکل قو های رنگی

باز مرا به یاد تو می اندازد

  کمی دور تر از همه قایق ها

  و انعکاسهای خیره کننده

  آنطرف رود خانه قویی سفید

  دور از همه ی آنها

  بدون بازتابی از خود در آب

  در این همه زیبایی جدا مانده

و مرا به یاد خودم می اندازد.

 "سالوادور"

؟/؟/؟؟

نوشته شده توسط منهاج در 10:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

"برداشت آزاد"

"برداشت آزاد"

"سالوادور"

نوشته شده توسط منهاج در 20:44 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

"گره کور "

کور می شود گره ای

دندانها در پی انگشتها برای گشودنش بی فایده

چشمها در انتظارها،خمار

پا ها خسته از هرچه راه

گوشها پر از دروغ

زبانها پر مو از حرفهای تکراری

راه حلی،رمزی،کدی،پسوردی،جادوئی،دست خطی

نوشته ای برای گشودنش؟!

توانائی دستی

ذکاوت هوشی

هیچ

همان حرف ها و همان حدیث ها

نه بزرگی نه ریش سفیدی

کسی پیامی ندارد

من می مانم  با گره های کور شده.

"سالوادور"

13/8/87

نوشته شده توسط منهاج در 12:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

تلخ

.اول این شعر یک شکلات در دهانم می گذارم

 شاید تلخی کلمه ها گرفته شود

.

.

آن گاه که دلم به اندازه یک ابر می گرفت

باران می شدی و

بهانه باغچه سرد و تهی بند می آمد

باران هایی که باریدند

فاصله های سپید بودند که سیاه شد

و من نمی دانستم

سوار موج هایی هستم

که ستون فقراتم را کبود می کند

خیال می کردم

پشت یک لبخند ایستاده ای

و عطر تنم را کم آوردی

اما حرف های تو کاغذ کادو هم نداشت

دلم را به روبانش خوش کنم!

                                                       ساغر

نوشته شده توسط در 12:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

"برداشت آزاد"

"سالوادور"

88/7/13

نوشته شده توسط منهاج در 0:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مهر 1388

"بر امر واقف شدم"

روزها که گذشت بیشتر بر این امر واقف شدم

دیگر هیچ امنیتی نیست

دچار شک محض شده ام

و نوعی جمع وکم

به من نمی آید با من نمی سازد

روزی از آن فرار می کردم

با بی انضباطی واژه نظم را هیجی میکنم

روزها که گذشت بستری شدم از ذخم ها

با تمام سختی و سر افکندگی

با گذر زمان

در حال گذر از روزها بودم

که کفشم پاره شد.

"سالوادور"

12/8/87

نوشته شده توسط منهاج در 23:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم مهر 1388

نوشته شده توسط منهاج در 1:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر 1388

"چیست؟"

هیچ ذوقی نیست

برق مرا نمی گیرد وآتش،حتی سیاه سفید خاکسترش

در تکا پوی شکل تازه ام

چه چیزیست در شاخه ی تاب دار نازک انگور؟

که در من نیست!

چیست در قرمزسوخته ی آرام بخش چای؟

در من نیست!

در این همه تمام شدن این همه ولو شدن آن هم بر اثر سوختن ،شمع؟

که در خود نمیابم!

چه چیزیست این همه پر انرژی در باز تاب بی نهایت رنگ زردحتی خشک شده بر پالت؟

که در من نیست!

لک زده وجودم برای تزریق دوباره ی کدوئین بر تخت

چیزی راز گونه در یک نصفه لیوان

متلاشی می کند وجود رااز این همه "نهی"این همه"هرگزها"و تمام "باید ها شاید ها"

چیست در من نیست؟

چه چیز در من نیست؟

یک پک کوچک بر سیگار و یا بدتر

این که در من نیست هجوم نبود تجربه هاست

که نمیدانم در چیست؟

"سالوادور"

25/5/88

/*]]-->
نوشته شده توسط منهاج در 23:50 |  لینک ثابت   •